سلام به تک تک دوستان مهربونم از تون تشکر میکنم همیشه میایید به وبلاگ من سر میزنید منو ببخشید مدتی هست نمیدونم چرا دل دماغ هیچی رو ندارم و نمیتونم چیزی برای مریم بنویسم شاید از بثکه اطراف من خیلی چیزها میگذرد که مرا ناراحت میکند . واین دلیل ننوشتن من هست در وبلاگ . بهرحال به بزرگی خودتون ببخشید دیر به دیر وبلاگم اب میکنم . و اما مریم من الان 19 ماهه شده و دیگه حسابی خانمی شده قربونش بشم کلمات جدید یاد گرفته حرکات تازه نماز که میخونم سعی میکنه مثل من روی سجاده بایسته و حرکات منو تقلید بکنه . حسابی خوردنی و با درک شده فقط یک کار بدی که داره یاد گرفته عصبی بشه وقتی هم عصبی شد دست روی من بلند کنه که اینم با کمک دوستان نی نی سایت خدا خیرشون بده دارم این مشکل برطرف میکنم .دیگه جونم براتون بگه دوست داره بشینه تو وان حمام و با اب بازی بکنه و درکل عمر ما میگذرد و هروز شاهد بزگتر شدن بچه های نازمون هستیم .. مریم مادرم بازم معذرت میخام خیلی دیر میام برات بنویسم به بزرگی وجودت منو ببخش دوست دارم اندازه همه دنیا ...
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|سه شنبه چهارم بهمن 1390|
موضوع:
بعد از مدتی که مادر تنبلی کرده و برات هیچی ننوشته امروز اومدم برای گل دخترم بنویسم البته اینم بگم مهربونم ننوشتن من دلیل داره که خودت میدونی اول اسباب کشی داشتیم دوم تا انترنت وصل کردن برامون طول کشید سوم حوصله مامان جونت بدجور سررفته بود خلاصه اوضاعیی بود . البته من اون دوتا موضوع بالا رو قبول دارم ولی سومیش دلیل خوبی نیست برای ننوشتن دروبلاگت خوب بگذریم یکی یدونه مادر بزرگ شدی خفن دندونهای اسیابیت همشون دراومدن و ترو در بدترین وضع قرار دادن حسابی حالت گرفتن الهی قربونت بشم من و اما این روزها کلمات چدیدی یاد گرفتی مثل به نگاه کن میگی ندا تن الهی قربون زبون طلایت بشم. صبح از خواب بلند میشی یک بوسه ناب تقدیم منو بابای میکنی . عاشق دیدن کارتون تام جری هستی راستی بابای ازت عکسهایی جدید گرفته حتمن بهش میگم بزارت بزاره تو کامبیوتر که من بزارم تو وبلاگت خالهات ببین کیف کنن دخمل طلایی من بزرگ شده الانم که برات مینویسم مثل همیشه تو بغلم گرفتی خوابیدی مثل یک فرشته باک معصوم الهی داغت نبینم .. دخترم فرار رسیدن ماه محرم بهت و به تمام شیعیان دنیا تسلیت عرض میکنم انشالله که در زندگی یار یاورت باشن اقا امام حسین ..درنهایت بهت میگم هروز عسل تر از دیروز میشی و مادر خدا رو شکر میکنه بخاطر همیچین فرشته ناز در زندگیششششششش بوسسسسسسسسسس برای دختر گلم
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|شنبه پنجم آذر 1390|
الهی قربونت بشم که این چند روز بدجور مریض شدی دل مامان کباب کردی
موضوع:
سلام مهربون من نمیدونی چقدر این روزها درگیرت هستم الهی بمیرم برات که چند روزی تب داری و همش بی قرار هستی هرکار میکنم خو ب نمیشی اخرش بردمت دکتر دارو داد بهتر شدی نمیدونی تو این چند روز که شما مریض بودی من شبها اصلن نمیخابیدم میترسیدم بخابم خدایی نکرده تب شما بالا بره کار دستمون بده .. خلاصه تو این چند روز که بی قراریتو میدیدم همش دست به دامان حضرت عباس میشدم که و همش با ایشون درد دل میکردم میگفتم بچه من بیمه شماست و بعد از خدا شما و باقی امامها یاریاورش باشین نزارید بچه من سختی بکشه زودتر انشالله حالش خوب بشه خلاصه امروز دیروز یکم بهتری قربونت بشم تو نمیدونی مامان عاشقته یک تار موهات بیفته مامان دیونه میشه میدونی همیشه دعای من اینه برای تو خدایا از سلامتی من بگیر به سلامتیت بده و از عمر من بگیر به عمر تویی نازنینم ببخش .. مادر جونننننننننن اینوووووو همیشه به یاد داشته باشششش مامان عاشقته دیونته تو دنیا تنها امیدش تو هستی ...خدایا از این که حال تک دختر نازنیمو خوب کردی یک دنیا تشکررررررر بازم لطف بیکرانت رو به من بنده رو سیاه بخشیدی خدا جونننننننن دوست دارمممممممممم
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|یکشنبه یکم آبان 1390|
بهترین حرفها برای زیباترین فرشته روی کره زمین
موضوع:
سلام خدمت بهونه قشنگ زندگیم .. دوباره منو ببخش خانمی دیر وبلاگت اب میکنم ..واما در مورد دلبریهات چی بگم کم گفتم از ایستادنت بشت در خونه که منتظری یا یکی بیاد ازش استقبال کنی یا یکی بره باهاش بری بیرون همیشه کفشات دسته که برای رفتن اماده بودی الهی قربونت برم میدونم حوصلت سر میره برای همین وقتی اون روز خیلی خیلی خسته بودم از کار خونه و کارهامو تموم کردم دیدم تو روسریمو ازکمد کشیدی و منضورته اینه بکن سرت منو ببر بیرون .. منم وقتی قیافه ملتمسانتو دیدم دلم نیومد روسریمو سرم کردم و بردمت بارک بشت خونمون ای چقدر بازی کردی ولذت بردی و من خدا رو شکر کردم که خنده نازتو و خوشحالی عمیقتو بازم دیدم ..مامانی دیگه از کدوم کارهات بگم راستی یاد گرفتی بگی دایی .. بابابزرگ .. مامان بزرگ.. و راستی اینم بگم گاهی اسم منو صدا میزنی خیلی کم مامان میگی و بابای ناراحت میشه که چرا منو با اسم صدا میزنی و همیشه درحال یاد دادن به شما هست که بابا زشته نگو بگو ماما ولی شما لجبازی میکنی و با خنده اسم منو صدا میزنی الهی قربون اون صدای نازت بشم اها یادم رفت بگم این روزها تلفن میگری میگی الوووووووو الوووووووو وای من عاشق الو گفتن شما هستم .. خوب مهربون من باید برم شام به بابای بدم میدونم شیرین کاریهای شما که یکی دوتا نیست ولی هرچی که باشی و هستی مهم دختر منی مال منی عشق و نفس منی ای خدا جونم چقدر بگم دوست دارم کم گفتم .. مریممممممممم باییزی من دوست دارم
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|یکشنبه هفدهم مهر 1390|
گل خونموننننننننننننننننننننننننننننننن
موضوع:
سلام گل من بازم با تاخیر چه کنم مادر هستم و کلی مسولیت خونه و مسولیت داشتن گلی مثل شما هم بر عهده من هست بس غیبتهایم رو به باکی وجود نازت ببخش .گل من این روزها حسابی بزگتر شدی ناز شدی خانم شدی . یاد گرفته بری وبیایی مامان ببوسی. اگر بخوای به چیزی دست بزنی میدونی مامان راضی نیست خودتو اینقدر لوس میکنی که مامان دلش دیگه طاقت نمیاره قبول میکنه حتی اگر خراب کار کنی . از خرابکاریهات نگم چون خیلی زیاد شدن از دراوردن لوازم ارایشی من هست تا ریختن اشبزخونه بهم ودراوردن نخود لوبیا و اونها رو باشیدن و اگر هم از دستت بگیرم که ذیگه جیغت رفته هوا و هی بابای صدام میزنه زن این بچه رو اینقدر اذیت نکن هههههههههه منم سعی میکنم دختر کوچلومو اذیت نکنم . الان هم که دارم برات مینویسم چقدر قشنگ تو بغلم خوابیدی ومن صدای نفسهات حس میکنم ... گللللللللللل من همیشه عشقت تو قلبم بایداره خدا جوننننننن دوست دارم بخاطر وجود همچین عشقی در زندگیممممممممممممممممممممم
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390|
موضوع:
برای کسی مینویسم که با وجودش گرمی عشق رو فهمیدم .فهمیدم چطور باید زندگی کنم صبور باشم عاشق باشم و مادر باشممم... دختر گلم شاخه نبات من منو میبخشی بخاطر این روزها خیلی سرم شلوغه خودت میدونی ماه رمضان هست و افطار و خلاصه کلی وقت ادم گرفته میشه من یک دنیا ازت معذرت میخام مثل قبل به وبلاگ قشنگت سر نمیزنم و نمیتونم چیزی بنویسم .. هرچند کارهای تو در قلبم هست نیازی به نوشتن نیست .. خب این روزها خیلی بزرگ شیطون بامزه باشور با شوق داری نشون میدی که وجود داری وبزرگ شدی و با جیغ زدن اینو میخای نشون بدی . این روزها همه رو مامان صدا میزنی الا خود منو صدا نمیزنی مامان فقط گاهی صدام میزنی مامان . همیشه منو به اسم خودمو صدا میزنی و من کلی لذت میبرم قربونت برم برام مهم نیست صدام بزنی هرچی مهم اینه که از اون دهن نازت قند عسل میاد بیرون و به من انرژی مثبت میده ... خدایا ترو به همین روزهای عزیزت قسمت میدم گل منو در باغچه بزرگیت به نحو احسنت به رشد برسون ..... مامانیییییییییی عاشقتمممممممممم ترو داشتن یعنی همه چی داشتننننننننن
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|پنجشنبه سوم شهریور 1390|
اینم عکس خانم طلای ماااااااااااا
موضوع:
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|پنجشنبه سوم شهریور 1390|
بیوستن دایی به جمع خانوادگیمون
موضوع:
بلاخره بعد یکسال و ۴ ماه برادر بزرگم از کمب خارج شد وبه جمع ما بیوست.و دلیل تاخیر من این بود که نتونستم در وبلاگ عزیزم ونور چشمم حتی دوتا کلمه بنویسم همین بود. و اما حالا خانم دختر من بزرگ شد برای خودش خانمی شده ازپلهای حیاط میاد بالا و میره بایین الان دیگه با شتاب راه میره عاشق بیرون رفتنه و ۲۴ ساعته در حال حرف زدن با خود و شعر خواندنه قربونش برم از بازی کردن با دایهاش و پدرش هیچ وجه سیر نمیشه همیشه دوست داره باهش بازی کنن هرچند نفسم حق داره حوصلش سر میره بهرحال هرچی بنویسم کمه خدایا خودت مروارید قلبمو در صدف رحمت و موهبتت نگه دار ..... عشق من دوست دارممممممممممممممممممممممممممممم..............
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390|
موضوع:
سلامی دوباره . خدایش موندم چی بنویسم اخه دختر گلمون اینقدر شیرینکاریهاش زیاد شده موندم از چی بنویسم خلاصش میکنم اول اینکه برای خودش هی ذوق میکنه میرقصه دوم چادر نمازمو میکنم سرش سوم نمیدونم اینقدر عصبی شده که موهاش میکشه و میزنه تو سر خودش برای مورد سومش خیلی دلگیر ناراحتم میخام برم با دکترش صحبت کنم خانم خانمهای ما بدجور عصبیه البته این دست گل خودمه که به اب دادم وقتی باردار بودم خیلی عصبی میشدم نمیدونم چی بگم خدا کنه مریم این کار دیگه نکنه و بهتر بشه ...... خدای مهربونم بازهم ممنون که تنها مروارید زندگیمون در صدف رحمت و محبتت قرار دادییییی... مامانی قول بده دیگه موهاتو نکشی و تو سر خودت نزنی اخه مامانی دق میکنه وقتی اینطور عصبی میبینتت دوستتتتتتتتت دارم بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتت
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|پنجشنبه شانزدهم تیر 1390|
دیروز 23 جون روز بنجشنبه تولد عشق زندگی و دنیایی من بود
موضوع:
.. دیروز ۲۳ جون تولد دخترم بود تولد عشقم زندگیم همه کسم تار پودم ای خدا ممنون بخاطر این هدیه اسمانی بخاطر وجود پاکش خدا چی بگم چطور احساسم بیان کنم فقط میتونم بگم چیزی قابل وصف نبود .. دیروز بدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله و عمه نسرین زحمت کشیدن و تماس گرفتن این روز عزیز به مریم نازم تبریک گفتن جا داره از مهربونیهاشون تشکر کنم چون باورم نمیشد روز تولد دخترم یادشون باشه به عبارتی منو سوپرایز کردن ...دختر مهربون اینو بدون با تمام وجودم دوست دارم تو نمیدونی این یکسال اومدنت رو چطور زندگی من و پدرت رو زیر رو کردی و به اون حیاتی دوباره دادی ... بار الهی دخترم در پناه خودت نگهدار امینننننننننننننننننن
نوشته شده توسط :هنا | لينک ثابت
|جمعه سوم تیر 1390|